المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

738

مروج الذهب ( فارسى )

« من عبيد الله پسر عمرم كه از همه گذشتگان قريش بجز پيمبر خدا و پرسيد چهره بهتر بود باران بر قوم مضر و ربيعه نبارد كه در يارى عثمان كوتاهى كردند . » على بانگ برآورد كه اى پسر عمر واى بر تو براى چه بجنگ من آمده‌اى به خدا اگر پدرت زنده بود با من جنگ نميكرد گفت « بخونخواهى عثمان آمده‌ام » گفت « تو خونخواه عثمان شده‌اى در صورتى كه خدا خون هرمزان را از تو ميخواهد » و به اشتر نخعى گفت تا بمقابله او شتابد اشتر بجانب او رفت و ميگفت « من اشترم كه روشم معروف است من افعى نر عراقم » نه از طايفه ربيعه و مضر بلكه از مردم سپيد و روشن چهره مذحجم . » عبيد الله از مقابل او عقب نشست و با او نجنگيد . در اين روز كشته بسيار بود . عمار بن ياسر گفت من اين دشمنان را طورى مىبينم كه با سرسختى جنگ خواهند كرد بطوريكه دوستداران باطل را به شك اندازند . به خدا اگر ما را هزيمت كنند تا بشاخ خرماهاى هجر برسيم ما بر حقيم و آنها بر باطلند آنگاه عمار پيش رفت و بجنگيد و باز پس آمد و آب خواست و يكى از زنان بنى شيبان از صف آنها قدحى پر از شير آورد و به دو داد عمار گفت « الله اكبر الله اكبر امروز دوستان را زير نيزه‌ها ملاقات خواهم كرد راستگو راست گفت و مرا از امروز خبر داد امروز روز موعود است » آنگاه گفت « اى مردم آيا كسى هست كه زير نيزه‌ها به راه خدا رود بخدائى كه جان من به كف اوست دربارهء تاويل قرآن با آنها ميجنگيم همانطور كه دربارهء تنزيل آن جنگيده‌ايم » آنگاه پيش رفت و شعرى ميخواند بدين مضمون : « ما دربارهء تنزيل قرآن بشما ضربت زده‌ايم و امروز دربارهء تاويل آن بشما ضربت مىزنيم ضربتى كه سرها را از محل خود فرو ريزد و دوست را از دوست خود غافل كند تا حق به راه خويش باز گردد » . و بقلب دشمن زد و نيزه‌ها به دو حواله شد و ابو العاديه عاملى و ابن جون